تبليغاتX
ღ☆ღ For u ღ☆ღ

ღ☆ღ For u ღ☆ღ

 

تبلور امیــــــــد را در آخرین غزلم مینویسم:

و کابوس را عطر رویائی ستاره ها میکنم...

بیاد می آورم، صاعقۀ عشق، چه وقت پل جداییمان را ساخت...؟

چه کسی اولین بار چشمۀ رویاهایمان را خشک کرد...؟

من، میدانم چه می نویسم...

" ما خنده را از یاد برده ایم "

من روی بالهـــــای ستـــــــاره ها

آخرین حرفم را نوشتم...

نازنینم،

" بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثۀ عشق تر است"

*** 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت12:26 PMتوسط ღ nadia ღ | |

میدونم  واست عجیبه این همــه اصرار و خواهش

این همــه خواستن دستات بدون حتــــــی نوازش

میدونم که خنــده داره واســـــــــه تو گریه ی دردم

میگـذری از من و میری اما باز من برمیگـــــــــــردم

می دونم برات عجیبه من با این همه غــــــــــرورم

پیش همه ی بدی هات بازم چه جوری صبـــــــورم

میدونم واست سؤله که چــرا پیشت حقـــــــیرم!؟

دور میشی منو نبینی باز سراغتو میگـــــــــــــیرم

می دونی چرا همیشه من بدهکــــــار تو میشم!؟

وقتی نیستیم یه جوری با خیالت راضی میشــــم

میدونی واسـه چی از تو بد می بینم و میخنــــدم

تا نبینی گریه هامو، هر دو چشمامو میبنــــــــــدم

میدونم یه روز می فهمی، روزی که دنیا رو گشتی

من چه تورو خواستم، تو چه جور ازم گذشتـــــی!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22ساعت2:29 PMتوسط ღ nadia ღ |

 

دارد باران می بارد

و داغ تنهایی ام

تازه می شود!

نگو که نمی آیی

نگو مرا

همسفر دشت آسمان نیستی

از ابتدای خلقت

سخن از تنها سفر کردن نبود

قول داده ای

باز گردی

از همان دم رفتنت

تمام لحظه های بی قرار را

بغض کرده ام

و هر ثانیه که می گذرد

روزها به اندازه هزار سال

از هم فاصله می گیرند

***

+نوشته شده در دوشنبه 1388/07/13ساعت0:46 AMتوسط ღ nadia ღ | |

ای کـاش تـنـهــا یـکـنـفــر...

هــم در ایــن دنــیــا مـــرا یــاری کـنــد...

ای کـــاش مـــی تـــوانــستـــم ...

بــا کـسـی درد دل کـنـــم تـــا بـگــویـــم کــه ...

مــن دیــگــر خـســتـــه تـــر از آنـــم کـــه زنـــدگــی کـنـــم !!

تـــا بـــدانـــد غــم شـبــهـــا یــــم را ...

تــــا بــفــهــمـــد درد تــــن خــستـــه ام را ...

قــانـــون دنــیـــا تــنـــهــایـــی مـــن اســـت

و تـنــهــــایــی مـــن قـــانـــون عــشـــق اســـت...

و عــشـــق ارمــغـــان دلــدادگــیــســت...

و ایـــن ســـرنــــوشـــت ســـادگـیــســـــت...


+نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت3:57 PMتوسط ღ nadia ღ | |

انگیزه آغاز من!

یک اتفاق ساده بود...

به سادگی هم می رسم روزی به پایان خودم...

و پایان من پایان دلتنگی هایم است...

جایی به من بدهید...

آدمی با من است!

و او هیچ کس است...

دلم سخت تنگ است،

بی بهـــــــانه...

هیچ کسم...!؟

مرا دریاب، مرا دریاب...

پیش از اینکه دلم را بردارم و بروم...

خسته ام...

خستۀ خستۀ خسته...!

+نوشته شده در جمعه 1388/06/06ساعت0:41 AMتوسط ღ nadia ღ | |

 

روی قبــــرم بنويسيد کبــــوتر شـــــد و رفت

زير بـــاران غزلـی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم

آنقـــدر غرق جنــــون بود که پر پر شد و رفت

روز ميـــلاد  ، همــان روز که عاشق شده بود

مــــرگ با لحظــــه ی ميـــلاد برابر شد و رفت

او کســی بود که از غـــرق شدن می ترسـيد

عاقــــبت روی تن ابر شنـــــاور شــــد و رفت

هـــــر غروب از دل خورشيد گــذر خواهـد کرد

دختـــــری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت


+نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11ساعت0:56 AMتوسط ღ nadia ღ | |

دلم گرفته، دلم به اندازۀ غروب گرفته است...

 

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است...

 

دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم، حرفها بگویم؛

 

چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانۀ دلم ویران می شوند!؟

 

میان کوچه های شب منم همپا... منم تصویر تنهایی... منم دلتنگ شب...

 

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است... و اینها بهانه ایست...

 

دلم بیش از همه برای تو تنگ است...

 

مرا به یاد بیاور... مرا از یاد مبر... که انعکاس صدایم درون شب جاری است...

 

مرا به یاد بیاور...

 

+نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت2:0 AMتوسط ღ nadia ღ |

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس

و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن...

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد ... روزی که تو آغاز شدی...

ღ ღ تولـــدت مبـــارک ღ ღ 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت8:57 PMتوسط ღ nadia ღ | |